دستانم را روي چشمهايم مي گذارم بلكه تاريك شوي خودت را از لابلاي انگشتانم با هزار ترفند كودكانه مي كشاني ذهنم را فريب مي دهم تا تو را گم كند تو فرياد مي زني گوش خيالم را كر مي كني .. صدايم را نمي شنود پلكهايم را به هم مي كوبم تا تو را تو ي اشكهايم گم كند تو آب تني مي كني از نو متولد مي شوي فردايم را به باد مي دهم .. تا تو را از خودم كم كنم فردايم مي شوي .. و من اسير .!