حالا خودم را با تو مقايسه مي كنم!
و از فرط سجعي كه در ذهنم نهفته است از "خواجه" بودنم فرار مي كنم.
چشمهاي "نيمايي" ات راهي به درون وزينم اي كاش نمي يافت!
و اين آهنگ نا كوكي است كه لحظه هاي نئشگي ام را پر كرده است.
سر مي خوري توي زندگي ام با آن عينك دودي ...
توي شيب نگاهم اسكيت بازي مي كني ...
مثل هنر پيشه ها دراز مي كشي كنار ساحل و براي اينكه چه خوب توي تو غرق مي شوم دست مي زني ...
حالا بايد چه قدر مغرور شوم از اينكه تو شباهت زيادي به داستان هاي بي سرو ته من داري!!
حالا چه قدر همه چيز لعنتي تر از اين تفاهم زنگ زده است .!
پ.ن1: حس خوبي داره سراغم مياد.. گرچه داستانم نا تمام زاده شده است.!!!
پ.ن2 : مرا از دعايتان دريغ نكنيد.
يا علي مددي!
پ.ن1: مسرور مي شوي اگر كه بداني مرا غمي است...
پ.ن2: ياري اندر كس نميبينم...
پ.ن3: تا اطلاع ثانوي قالب اين وبلاگ در دست تعمير مي باشد.. فعلا با همين قديميه بسازيد.!
يا علي مددي!