تبليغاتX
عطسه >> @$eH
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
مهمانی
جمعشان جمع بود.
بد به دلش راه نداد ... خنديد ...
نخواست تنهايي كوچكش دلگير شود.
جمعشان جمع بود.!
هرچند شاعرانه نبود..
ذهنش را براي يك گپ خودماني چند نفره آماده كرده بود
مهمان نمي خواست!!!
جمعشان جمع بود...
سكوت بود و غم بود و تنهايي .. و او.!

پ.ن: .....

يا علي مددي!

+ عطسه گمشده
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
هزیان
 

جلل خالق اين ته واره هاي روح من است..
توي دستهاي منجمد نم كشيده ي تو.
دارم از تعجب سكته مي كنم !!!!!
جنگ هاي صليبي توي چشمهايم جايي براي اشك ريختن نگذاشته است..
ـ"اگر كسي اينجا پارك كند بي هوا او را خواهم كشت"
فايده ندارد پنچر كردن آن چرخ هاي لعنتي نگاهت كه توي سرنوشت من دور مي زند.
مولانا را سر كشيده اي تا صداي زجه وار ني را در من هورت بكشي؟!
حالا با اين روح جزام گرفته بايد چه كنم؟!
خرت و پرت هاي ذهنم را جا به جا مي كنم..
اينجا انبار است يا يك ذهني كه چرت بعد از ظهرش پاره شده؟
نقل اين حرف هاي بي ربط نيست...
دارم سعي مي كنم كه بفهمم امروز چرا حالم بد تر ازين است؟؟؟ !!!

پ.ن1:"هزيا ن كودكانه ي من را به دل نگير..."
پ.ن2: " همه از من مي پرسند حالت چطور است اما كسي نپرسيد بالت..."

 

+ عطسه گمشده
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
قهوه فرانسه!
 

مرد: گریه نکن ...
-چرا گريه نمي كرد وقتي مزارش خالي شده بود از هزاران دسته گل سرد و بي تفاوت؟!
.
.
مرد آمد: روز خوش مادام!
-با خودش فكر كرد شايد نتوان توي يك استكان كمر باريك كمي قهوه فرانسه خورد..!
مرد آمد: كمي ادكلان براي مزار دخترك..
-با خودش فكر كرد چه قدر دلش براي عطر مريم آنروزها تنگ شده!
مرد آمد: تلخ يا شيرين؟!
-چه فرقي مي كرد وقتي هنوز نمي توانست با آن شكر پاش با كلاس كمي قدم بزند..
مرد ... : كمي كتاب، موسيقي،يك بحث داغ براي يك شب سرد...
-گلدانش پر شد از بوي مرگ ، فنا ، تا مرز نا تمامي هرروزش!!
مرد رفت: كمي آنطرف تر از مزار دخترك فاتحه خواند.!
-.. تابوتش را روئ زمين رها كرد و بي هوا مرد .


پ.ن۱: الهام گرفته شده از يك گفتگو...البته شايد بي ربط!!!
پ.ن2: سرش داد كشيدم تلخيهايت را يكجا بدون شير بدون شكر مي خواهم.. خنديد!!

يا علي مددي!

+ عطسه گمشده
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
ردپا
 

دلش نخواست داستانش برسد به اينجا كه قصه ي ما بسر رسيد...
با خودش فكر كه مسافرش هنوز به خانه نرسيده ..
از روزي كه حسش را سنگسار كرده بودند دلش كال چيده شده بود
رنگش پريد تا ديد دستهاي تنهايي اش از زير خروارها سنگ بيرون مانده است
جسد كه نبود.. زنده بود.. مي خواست نفس بكشد توي هواي دخترك
"تنهايي را مي گويم"
دخترك خواست دفنش كند توي ردپاي مسافرش
مسافر كوچولو ردپايش را با خودش برده بود!!!

پ.ن1: پايين اومديم ماست بود قصه ما راست بود.!
پ.ن2:خيلي دلم تنگ .. شايد يه چيزي بيشتر از خيلي...

يا علي مددي!

+ عطسه گمشده
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
مچاله
يك روزنامه باطله كه به شكل قلب مچاله شده بود.
حالا توي سينه ي او چه مي كرد خدا مي داند!!
هرروز روزنامه را باز مي كرد و تمام آگهي هاي ترحيم روزنامه را مرور مي كرد
چه قدر مرده داده بود توي اين چند سال..
چه قدر خسته بود ازينكه هرروز اين روزنامه ي مچاله شده را مي خواند
چه قدر نوشته ها درهم بودند..
عينكش تمام شد از بس كه توي ذهنش جابجايش كرده بود
فكر مي كرد حيف شد كه نتوانست خودش را توي روزنامه پيدا كند
توي آگهي هاي ترحيم ..نه
شايد توي گمشده ها!!!

پ.ن1:خدمت برادر گرام و عزيز عرض تبريك فراوان به خاطر امر خطير ازدواج كه از پسش برآمد..
پ.ن2: خدمت برادر عزيز و گرام همچنان تبريك... پونصدو ازين حرفا
پ.ن3:همه چيز داره خوب پيش ميره الا روزهاي من كه هنوز ناتمام..
پ.ن4:روزهاتان پر عطسه باد... يا علي مددي!

+ عطسه گمشده