این روزها هرکس مرا می بیند یاد عشقش می افتد
یاد جوانی از دست رفته اش
یاد روزهای خوش پروانگی اش
این روزها انگار دست هایم بوی سیگار میدهد
یاد تو می افتم
که چطور هروقت تو را میدیدم
یاد جوانی از دست رفته ام
و روزهای خوش پروانگی ام ...
عینکت را بردار ..
حالا آنقدر بزرگ شده ام که اشک های تو را بشمارم
وقتی دوباره عاشق میشوی ..
پ.ن: عاشق نمی شوی که ببینی چه میکشم ...
یا علی مددی!
رسیدن بخیر فرصت دوباره زندگی کردن من
چقدر بزرگ شده ای
ثانیه هایت را دقیقه کرده ای
دقیقه هایت را ساعت
حالا آمده ای
با یک صفحه ی سفید
جعبه ی مدادرنگیم
تنها یک مداد دارد
یک مداد سیاه
آنهم از صدقه سری چشمهای تو
صفحه ام را باز کن
نقاشی بکش
یک فنجان چای
برای اینکه همیشه اینجا خستگی در کنی ...
پ.ن: دوباره هوس کردم اینجا باشم .. گمشده و تن ها .!
یا علی مددی!